خرید بک لینک
دیگ هیچی راضیم نمیکنه،الان یه مدتی هست اینطوری شدم...همش فکر میکنم میبینم اول و آخر این دنیا پوچه...یه زمانی خیلی شیطون و پر تحرک بودم و با همه گرم میگرفتم،الان حوصله ی خودمم ندارم...بچه ها هم میگن خیلی تو خودتی جدیدا...سعی میکنم همه چی به روال سابقش برگرده...نمیدونم چیشد ک اینطوری شدمحمد رضا زیاد متوجه حال من نشده،یعنی بهش چیزی نگفتم...ولی الان ک فکر میکن

برچسب: نویسنده: روژان کاظمی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1396 ساعت: 4:00

روز کسل کننده ای بود،کار خاصی نداشتم...هیچم نخوندم...داشتم فکر میکردم بعنوان یه هدیه بعنوان یه کادوی تولد و تشکر چی برای محمد رضا بگیرم...راستش هم اولین بارمه و هم سلیقشو نمیدونم... فعلا یه کتاب از دکتر شریعتی مد نظرمه،ولی کتاب خوب نیست...بهش چیزی در این باره نگفتم...اصلا شک دارم هدیه بگیرم یا ن،اگه مشکلی پیش بیاد دوست ندارم اذیت شه...نمیدونمخیلی خستم،خیلی خ

برچسب: نویسنده: روژان کاظمی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1396 ساعت: 4:00

رابطم بدجور با مریم بهم ریخته...رفته رفته بیشتر به بچگیش پی میبرم...منم واقعا حوصلشو ندارم...تا الانم اگه بهش چیزی نگفتم فقط مراعات حال و اوضاعش رو کردم...دیگ نمیدونم چیکار کنم باهاش...بعضی وقتا پشیمون میشم از اینکه دعوتش کردم به اتاقم تا بشه هم اتاقیماین هفته مخارجم زد بالا...تو کیف پولم پول داشتم ولی تو کارتم نه،بابا این هفته حتما برام میریزه...ولی فعلا

برچسب: نویسنده: روژان کاظمی تاريخ: جمعه 11 اسفند 1396 ساعت: 4:00

صفحه بندی